در معناشناسی شناختی قرآن بر اساس رویکرد شناختی نظریه اصالت تعابیر قرآنی مطرح شده است. زیرا یکی از مهمترین نکاتی که معناشناسیشناختی بر آن تأکید دارد این اصل است که هر تعبیری بر مفهومسازی خاصّی مبتنی شده است. میتوانیم از یک موقعیت تعابیر زبانی گوناگونی داشته باشیم. این تعابیر، هر چند یک موقعیت را نشان میدهند، تفاوتهای مهمّی میان آنها وجود دارد. این اصل که معناشناسی مفهومسازی است، به تفاوتهای عمیق موجود میان تعابیر گوناگون از یک موقعیت اشاره میکند. در معناشناسی باید به مفهومسازی که عبارتها بر آنها مبتنی هستند توّجه کرد، نه به موقعیتهایی که عبارتها آنها را نشان میدهند. این اصل راهنما و دستورالعمل مهم معناشناسی شناختی و نقطة آغاز آن است.
تطبیق اصل مذکور در زمینه معناشناسی قرآن به این نتیجه میانجامد که:
1. در تفسیر تلاش می کنیم تا معانی آیات و مراد جدی آنها را بفهمیم؛ ولی در معناشناسی قرآن می خواهیم اصول کلی حاکم بر معانی آیات را بیابیم. در واقع، معناشناسی، نگاهی کلی تر به معانی آیات دارد و تفسیر به طور موردی معانی آیات را بررسی می کند.
2. هدف اصلی تفسیر، بررسی اصول کلی حاکم بر معانی آیات نیست و به بررسی معانی خود آیات می پردازد. در منابع تفسیری به طور پراکنده سخنی از این اصول به میان آمده است؛ البته این اصول به طور نظام مند در منابع مذکور مطرح نشده اند.
3.در معناشناسی، اصول مذکور به طور نظام مند بررسی می شود؛ ولی در تفسیر به ارتباط آنها با یکدیگر و تأثیری که این ارتباط در معانی آیات می تواند داشته باشد، نظر نمی شود. مراد از «بررسی نظام مند»، بررسی ساختاراین اصول و ارتباط آنها با یکدیگر و تأثیر آنها در معانی آیات است.
4. با توجه به نکات فوق، روشن می شود که مباحث معناشناسی قرآن نسبت به مباحث تفسیری، بنیادی تر است؛ چراکه این مباحث در خود تفسیر تأثیر می گذارد. معناشناسی، بخشی مهم از مبانی تفسیر را بررسی می کند و می تواند با طرح مبانی جدید، در خود تفسیر هم تحول ایجاد کند.
کتاب معناشناسی شناختی قرآن در ده فصل به شرح مطالب ذیل می پردازد: