اصالت تعابیر قرآن
در معناشناسی قرآن بر اساس رویکرد شناختی، نظریه اصالت تعابیر قرآنی مطرح شده است؛ زیرا یکی از مهمترین نکاتی که معناشناسیشناختی بر آن تأکید دارد این اصل است که هر تعبیری بر مفهومسازی خاصّی مبتنی شده است. طبق این اصل، از یک موقعیت تعابیر زبانی گوناگونی قابل تعریف است. این تعابیر، هر چند یک موقعیت را نشان میدهند، تفاوتهای مهمّی میان آنها وجود دارد. این اصل که معناشناسی مفهومسازی است، به تفاوتهای عمیق موجود میان تعابیر گوناگون از یک موقعیت اشاره میکند. در نتیجه در معناشناسی باید به مفهومسازی که عبارتها بر آن مبتنی هستند توّجه کرد، نه به موقعیتهایی که عبارتها آنها را نشان میدهند.
با این مقدمه و پیش فرض نظریه اطالت تعابیر قرآن مطرح می گردد.
مطابق با نظریه اصالت تعابیر قرآن و نخستین اصل آن:
1- در معناشناسی قرآن باید مفهومسازی موجود در آیات را بررسی کرد، نه موقعیتهایی را که آیات نشان میدهند.
2- تعبیر قرآنی، مفهومسازی خاصّی است که با تعابیر دیگر تفاوت دارد.
هر تعبیر قرآنی بر پایهی مفهومسازی خاصّی استوار شده است و هر تعبیری خودش اصالت دارد. بنابراین در معناشناسی آن باید مفهومسازی نهفته در آن را بیابیم.
مطابق با دومین اصل این نظریه، اصالت تعبیر بدین معنا است که مفسر باید از برگرداندن هر تعبیری به تعبیر دیگر پرهیز کند و مفهومسازی نهفته در هر تعبیری را آن گونه که هست، بیابد.
در دست تکمیل
انسان شناسی شناختی و دین
1- برنامههای معنایی:
بنا بر نظریه برنامههای معنایی، مدلهای فرهنگی برنامههای معنایی هستند؛ بدین بیان که هر فرهنگی درون خود برنامهای معنایی در بر دارد که در ذهن اعضای آن نصب میشود و در مواجهه با هر پدیدهای معنای آن را از نظر فرهنگ تعیین میکند.
2- نظریه نرم افزارسازی مدلهای فرهنگی:
بنابر این نظریه، فضای مجازی و ابزارهای دیجیتال به مثابه سختافزاری برای مدلهای فرهنگی خاص خود هستند و در مقابل هم مدلهای فرهنگی متناسب با آنها به مثابه نرمافزاری هستند که بر روی آنها اجرا میشوند. کاربران با قرار گرفتن در فضای مجازی و با استفاده از ابزارهای دیجیتال، این نرمافزارها را به اجرا در میآورند. اما همگام با اجرای این برنامهها فعالیتهای شناختی خاصی در مغز و ذهن آنها رخ میدهد. این برنامه برای آنها درونی میشود و در ذهن آنها به اجرا در میآید. از این طریق، این برنامه گسترش سختافزاری هم پیدا میکند و در مغز کاربران نصب میشود.
این دو نظریه به تفصیل در فصل پنجم کتاب دین و مدلهای فرهنگی بیان شده است.
حکمت متعالیه به صورت طبیعی در مورد ماشین بحث نکرده است؛ ما در عالم ماده با سیستمهای طبیعی، سیستمهای بشری و سیستمهای مصنوعی مواجه هستیم. در دو نوع سیستم اول، نوخاستگی وجود دارد ولی در نوع سوم جای بحث وجود دارد و حکمت متعالیه چون به دوره گذشته متعلق است، به سیستمهای مصنوعی و ماشین و فناوری توجه نکرده است.
برخی ممکن است برخی مباحث این نوع فلسفه را به هوش مصنوعی توسعه دهند که به نظر بنده یا مغالطه هستند و یا نوعی خلط بحث.
آگاهی به معنایی که در فلسفه ذهن است و در هوش مصنوعی هم به آن توجه شده را نباید با بحث آگاهی در حکمت متعالیه یکسان بگیریم؛ ارتباط میان نفس و بدن در حکمت متعالیه وجود دارد که هم باعث پیچیده شدن قضیه شده و آگاهی بدنی هم بازگشت به همین موضوع دارد.
ورود هوش مصنوعی به علوم انسانی حاکی از یک نوع تغییر پارادایم معرفتی است و حاکی از این است بشر میخواهد به کمک هوش مصنوعی بر برخی محدودیتهای معرفتی خودش غلبه کند. به عنوان مثال یک جامعهشناس به اطلاعات زیادی نیاز دارد و با رفتن به خیابان نمیتواند این اطلاعات را به دست بیاورد لذا معرفت اجتماعی دچار محدودیتهایی شده است. این اقتضا میکند پژوهشگر از هوش مصنوعی استفاده کند. در زمینههای دیگر هم همینطور است.